بعد از گذشت ماه ها ، دور از نشاط و هستی و غوغای زندگی،  دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود، تسلیم تقدیر گشته بودم و امیدهایم همه به ناامیدی مبدل گشته بود. بی او، در غروب خلوت،  من و یاد او عالمی داشتیم.  

روزی او آمد و با امدنش سکوت سرد و گرانبار را شکست و صفای خلوت اندوه را ربود. شاید به این امید امده بود تا در گور سرد دل ؛ شاید از عشق رفته نشانه ای بیابد.

آری درست یازده اپریل بود که خبر داد می اید ، زمان به کندی میگذشت ، هر ثانیه ساعتی شده بود و هر ساعت سالی. بلاخره زمان موعود فرا رسید و لحظات انتظار داشت به پایان میرسیدند.  در چوکی مطالعه کتابخانه عامه عقب میزی کهنه ، کتابی کهنه را به بهانه خواندن با خود داشتم ولی چشمانم به سوی در راه میکشیدند. در فکر غرق بودم ، ناگاه او را از دور دیدم که می امد و میخندید، وجودم سراپا چشم شده بود در هر قفسچه پر گرد کتابخانه به جای کتابها او را میدیدم ، او میخندید. نگاهم حیران او بود، سرشک اشتیاقم شبنم گلرنگ رخسار او گردیده بود.  او بود و ان نگاه پر از شوق و اشتیاق ، من بودم و سکوت و  غم جاویدانه ای.

شاید او امده بود به امیدی که در این ظلمت ملال ، به نور محبت خویش  چراغ مرا روشن کند، تا "باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر؛  زان  پیشتر که مرگ بگیرد سراغ من". 

چشمهای من به دیدگان او خیره مانده بودند، زیراجز نگاهش مرا پناگاهی نیست ورنه نگاهم را از او پنهان میکردم. چشم او چشمه شراب من است و هر نفس میخواستم از این شراب مست باشم.   ناگاه یادی از عشق کهن در نگاهایمان درخشید.  ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید و چون طفل یتیمی به دامنم اویخت ! محو در چشمان او بودم ، باز ان سرود مهر و محبت و همان شور و التهاب گذشته در وجود زنده شده بود. باز از یک نگاه گرم او همه ذرات جانم هیجان یافت ، " همه تن بودم ای خدا همه تن    همه جان گشتم ای خدا همه جان " . آری همان سرود مهر و محبت دوباره زنده شده بود ؛ ولی چه سود ؟؟؟؟

ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت ، دیگر من من نبودم و او او نبود.