امروز هوا همچنان ابری و برفی است، آسمان به شدت میبارد و میخواهد که دلش را خالی کند و اماده به یک روز آفتابی گردد.

من همچنان از پشت پنچره اطاقم به سویش مینگرم و از توانایش رشک میبردم. آری، خداوند چقدر آسمان را خود مختار افریده است که هر زماینکه دلش تنگ میشود میتواند بدون هیچ شرمی از اطرافیانش بگرید و به گریه دلش را تسلی دهد.  به راستی هم که خداوند در قران خود فرموده است که بار امانت به اسمان پیش کردم ولی او نتوانست انرا بر دارد پس انرا ادمی  بر عهدده گرفت.

آسمان بار امانت نتوانست کشید     قره فال به نام من دیوانه زدند

آری شاید بار امانت منظور همین ناچاری  آدمی باشد.

هوا دارد اهسته اهسته تاریک تر میشود و تاریکی شب بستر سیاهش اش بر روی سپیدی برف د رحال هموار کردن است.

 آری ! نمیدانم چرا همیشه این سیاهی است که روی سپیدی ها را میپوشاند؟ چرا همیشه غم بر خوشی حاکم است ؟ چرا همیشه اندوه بر شادی چیره میشود؟ مگر این همه از جز مقدرات است؟ آیا ما همین طور آفریده شده ایم ؟

آیا کسی است که به این همه سوالهایم جواب بدهد؟ شاید که بلی ، همه میتوانند به سادگی جواب بدهند که آری جواب همه سوالایت بلی است. پس اگر چنین است چه باید کرد؟

درست همین حالا بر تاریکی اسمان و تاریکی شب چیزی دیگری هم افزوده شد، باد دارد به شدت به روی پنچره سیلی میزند و از یک شب سرد زمستانی آگاهی میدهد. شبی که سیاه است و سرد ، شبی که دراز است و بی همراز شبی که حولناک است و بی ستاره .

آیا امشب همه مخلوق خدا تصمیم گرفته اند که بنده را در کنجی این دنیا به قتل برسانند؟ آیا همه میخواهند که امروز دشمنی شانرا اعلان کنند؟ مگر گناه من چیست ؟ کدام کاری زشت از من سر زده است و من نمیدانم؟

آری شاید همینطور باشد

ع و ح

زمستان ۱۳۸۶